کـنسـツانتےن
روزی بیل گیتس به رستورانی میره و بعد از تموم شدن غذاش ۲ دلار به گارسون پاداش میده. گارسون تعجب میکنه و میگه جناب بیل گیتس، دختر شما دیروز به همین رستوران اومد و ۱۰۰ دلار به من پاداش داد، شما فقط ۲ دلار پاداش دادین ! ... بیل گیتس در جواب گفت: اون دختره یک بیلیونر هست و من پسره یک کشاورز !
5
...
کـنسـツانتےن
گویند روزی دزدی در راهی، بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود. آن شخص بسته را به صاحبش برگرداند. او را گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی؟ گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا ،مال او را حفظ می کند و من دزد مال او هستم ، نه دزد دین. اگر آن را پس نمی دادم و عقیده صاحب آن مال ، خللی می یافت ، آن وقت من، دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است
1
...
کـنسـツانتےن
کیف مدرسه را با عجله گوشه ای پرتاب کرد و بی درنگ به سمت قلک کوچکی که روی تاقچه بود ، رفت . همه خستگی روزش را بر سر قلک بیچاره خالی کرد . پولهای خرد را که هنوز با تکه های قلک قاطی بود در جیبش ریخت و با سرعت از خانه خارج شد . وارد مغازه شد . با ذوق گفت : ببخشید آقا ! یه کمربند می خواستم . آخه ، آخه فردا تولد پدرم هست … . - به به . مبارک باشه . چه جوری باشه ؟ چرم یا معمولی ، مشکی یا قهوه ای ، … پسرک چند لحظه به فکر فرو رفت . - فرقی نداره . فقط … ، فقط دردش کم باشه !
3
...
Faezeh
این یه داستان عاشقونه ست بخونید جالبه..
5
...
کـنسـツانتےن
پیرمرد به زنش گفت بیا یادی از گذشته های دور کنیم من میرم تو کافه منتظرت و تو بیا سر قرار بشینیم حرفای عاشقونه بگیم پیرزن قبول کرد فردا پیرمرد به کافه رفت دو ساعت از قرار گذشت ولی پیرزن نیومد وقتی برگشت خونه دید پیرزن تو اتاق نشسته و گریه میکنه ازش پرسید چرا گریه میکنی؟ پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت: بابام نذاشت بیام
5
...
کـنسـツانتےن
گفت:آقا يكماهه كه با بدبختي تونستم پونصد هزارتومان جور كنم برم يك سكه بخرم تا تواين داغي بازار سكه ما هم دلمون خوش باشه كه سكه داريم ،و مثل بقيه مايه دارها وقتي شب جلو تلويزيون مينشينيم از شنيدن خبر صعود قيمت سكه ذوق كنيم و بادي به غبغب خودمون بيندازيم و جلو عيال پزي بديم و بگيم ديدي آخرش ما هم شديم بازاري و مايه دار! گفتم: تو هم واسه خودت يك پا اقتصاددان و كارشناسي و ما خبر نداشتيم. گفت :اي آقا من و عيال مربوطه تو حسرت ديدن يك عدد سكه همچنان در حال سوختنيم چون با اين سرعتي كه اين سكه داره ميره بالا ،حالا حالاها دستمون بهش نميرسه! گفتم :قصه تو و سكه هم شده مثل داستان ما و خط فقر.هر سال كه خط فقر اعلام ميشه ما خوشحال و خندان ميگيم سال ديگه ميپريم اونور خط فقر ولي تا ما ميخواهيم بپريم اونور، اين خط فقر ميره بالاتر و اين شده كه بعد از سالها هنوز ما زير اين خط فقر گرفتاريم!
1
...